شهید آوینی در پایان مقاله‌ی «رمان و انقلاب اسلامی» می‌نویسد:

«... هر چند خودِ انقلاب اسلامی بعد از هدم عادات گذشته، ملکات تازه ای را به همراه بیاورد، اما با تزریق این عادات در قالب ظاهری رمان و داستان‌سرایی با تقلید از فرم رمان، ادبیاتی داستانی متناسب و هم شأن انقلاب به وجود نخواهد آمد.
باید از میان انسان هایی که تحول معنوی انقلاب اسلامی را به جان آزموده اند و جوهر رمان را نیز شناخته اند کسانی مبعوث شوند که این وظیفه را بر عهده گیرند و نباید انتظار داشت که نتایج مطلوب به آسانی و بی زحمت و ممراستِ بسیار فراچنگ آید. رسولان انقلاب باید به «جوهر» رمان دست پیدا کنند نه «فرم و قالب» آن؛ و البته از آنجا که این روزگار، روزگار اصالت روش ها و ابزار است، بدون تردید تا جوهر رمان مسخّر ما نشود فرم و قالب آن نیز به چنگ ما نخواهد آمد. »

وقتی صحبت از رمانی در قالب نامه به میان می‌آید، اغلب یاد «بابا لنگ دراز» اثر «جین وبستر» می‌افتیم. داستان دختری یتیم به نام جروشا (جودی) ابوت که در آستانه‌ی هجده سالگی، فردی نیکوکار سرپرستی او را بر عهده می‌گیرد و او را به دانشگاه می‌فرستد؛ و داستان در قالب نامه‌هایی که جودی برای این فرد نیکوکار -که خود را با نام مستعار جان اسمیت معرفی کرده است و جودی به واسطه‌ی سایه‌ای از وی که بر روی دیوار دیده است او را بابالنگ دراز می‌نامد- می‌فرستد، روایت می‌شود.

البته این رمان به تمامی درقالب نامه نیست و نویسنده مقدمه‌ی نسبتا مفصلی را در ابتدای کتاب با روایت دانای کل آورده است.

بگذریم. یک شب پیش از نیمه‌ی شعبان فرصتی دست داد تا «از به» ی «رضا امیرخانی» را مطالعه کنم. کتابی که به تمامی در قالب نامه نگاشته شده است (البته یک بریده‌ی روزنامه در انتها دارد). و با نامه‌ی دخترکی یتیم به فردی که بعدها در هجده سالگی سرپرستی او را برعهده می‌گیرد آغاز می‌شود. نامه‌ای به بابایی که اگرچه از اشارات به سابقه‌ی والیبالی‌اش می‌توان حدس زد که قد بلندی داشته است، لیکن جانباز است و هر دوپایش را در راه دوست پیش‌کش کرده است؛ درعملیاتی معجزه‌آسا. از مشابهت‌های جزئی دیگری همچون وجود مدیر سختگیری که در «از به» با گذاشتن خودکار لای انگشتان بچه‌ها تنبیه‌شان می‌کند در مقابل خانم لیپت مدیر یتیم‌خانه که بگذریم آن چه بسیار چشمگیر است، تسلطی است که امیرخانی بر «جوهر رمان» بدست آورده است و به تعبیری حجاب تکنیک را خرق کرده است.

در «از به»، نامه‌ها فقط «از» جودی «به» بابا لنگ دراز نیستند؛ بلکه زنجیره‌ای از نامه‌ها بین افراد مختلف تبادل می‌شود و قصه در میان این نامه‌نگاری‌ها بدون گسستگی روایت می‌شود. فرانک ناصری، دخترک یتیم؛ سرهنگ خلبان مرتضا مشکات، خلبان جانباز؛ طیبه محمدی، همسر سرهنگ مشکات؛ سرگرد خلبان آرش تیموری؛ سرگرد خلبان رحیم میریان، لیلی تیموری، همسر سرگرد تیموری؛ ...؛ فرماندهی نیروی هوایی، معاونت عملیات پرواز؛ بایگانی؛ دکتر کاظم محمدی، پزشک هوایی، واحد گزینش؛ مبدأ یا مقصد این نامه‌نگاری‌ها هستند. در این قالب با بضاعت محدودی که از مطالعه دارم، کتاب «سنگ صبور» اثر «صادق چوبک» را سراغ دارم که از زبان پنج راوی روایت شده اند. احمد آقا (معلم)، بلقیس (زن آبله روی همسایه)، کاکل زری (کودک)، جهان سلطان (پیرزن افلیج همسایه) و سیف القلم(قاتل). برتری ازبه در این است که هرکدام از شخصیت‌های ازبه بسته به مخاطبشان و در موقعیت‌های مختلف، نوع ادبیاتشان تغییر می‌کند.

اما همه‌ی اینها که گفته شد برداشت ناقص من از قالب بود و اصل، آن جوهری است که نویسنده توانسته است مسخّرش کند. آن چنان که در میانه‌ی کتاب، خیلی عادی به نامه(ها)ی سرهنگ مشکات خطاب به حضرت صاحب برمی‌خوریم در کناره‌ی چاه جمکران.

۱- این‌ها را نوشتم برای این که بگویم:

 - خواندن این کتاب را توصیه می‌کنم.

۲- این‌ها که نوشتم به هیچ عنوان بدان معنا نیست که:

 - خواسته باشم امیرخانی را بی‌عیب تصویر کنم. انتقادکی که چندی پیش در همین وبلاگ از او کردم، سرجایش هست؛ بعلاوه نقد مختصری که به زودی اگر توفیقی باشد در مورد جانستان کابلستان درج خواهم کرد. بگذریم از «دیار یاجوج و ماجوج که لا یکادون یفقهون قولا»یی که در همین ازبه آورده است.

۳- «اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ قَدْ غَفَرْتَ لَنَا فِی مَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ»