آن روی که مالند در آن سم سمند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
این دو بیت، شاهد تفالی بود که چند شب پیش، بعد از زیارت عاشورا به دیوان لسان
الغیب زدم.
نمی دانم اینها که می نویسم حسب حال می شود یا نه.
چند وقتی بود که لپ
تابم ناخوش احوال بود. ماجرایش را شاید اگر فرصتی باشد همین جا نوشتم.
اما این مدت
توفیق اجباری دست داد که بیشتر با خانواده باشم و توی خانه سرم توی لپ تاب نباشد.
توی
این اوضاع سیاسی و اقتصادی مملکت که دل و دماغ برای آدم نمی ماند.
فکر می کنم الان
پاییز است. فصل تقویمی را نمی گویم. به نظرم زمستان سختی در پیش باشد.
اما برای
آمدن بهار راهی جز عبور از زمستان نیست.
شاید این روزها کسانی که از هرم گرمای
تابستان به ستوه آمده بودند از خنکی باد پاییزی سر حال آمده باشند اما پاییز آرام
آرام خودش را به شب یلدا و سرمای استخوان سوز می رساند نه یکباره.
چهار پنج ماهی است ساکن مسکن مهرمان شده ایم. تخفیفهای مالیاتی که به دستور رئیس جمهور پیشین داده شده بود پس گرفتند تا زیادی از خانه دار شدنمان خوش خوشانمان نشود.
بگذریم. خود غزل این بود که عجیب عاشورایی است:
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو میباش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند
در این روزها و شبها خیلی خیلی محتاج دعای خیر دوستانیم.








بسيجي عاشق كربلاست، و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نامها. نه، كربلا حرم حق است و هيچكس را جز ياران امام حسين راهي به سوي حقيقت نيست.