دلپيچه
خيليها معتقدند که امیرخانی نویسندهایست که پا جای پای جلال گذاشته و شباهتهای زیادی به جلال دارد.
چون جلال خوب مینویسد. نثرش روان و در عین حال کوبنده و شکافنده است. جستجوگر است. اهل دک و پزهای مرسوم جامعه روشنفکری نیست. برای خوشایند کسی کاری انجام نمیدهد. چون جلال بسیار به سفر میرود. چون جلال سفرنامه مینویسد. چون جلال فقط داستان نمینویسد. اهل سخنرانی و شرکت در مجامع ادبی است. از بی توجهی مدیران فرهنگی نمیهراسد و با اعتماد به نفس مینویسد. (+)

اما من فاصلهاي عميق بين اين دو ميبينم.
روزگاري جلال غم آن ميخورد كه كودكان آذربایجان به قوه دو از مدرسه محرومند.
جلال به درستي ميفهميد كه «آذربایجانی ترک علاوه بر مشکل دسترسی نداشتن به مدرسه، به مدرسه هم که رفت نه زبان معلم فارس را می فهمد نه از خط و ربط کتاب درسی سردر می آورد.
او که آب و نان را شش هفت سال تمام سو و چورک شنیده، حالا می بیند توی کتابش دو شکل است با دو کلمه غریبه.
او به جای اینکه تصویر صوتی یک کلمه مأنوس را به تصویر بصریاش درآورد و بشناسد، مجبور است تصویر صوتی و بصری یک کلمه نا مأنوس را در مقابل فلان مفهوم ذهنی خود بپذیرد.»
{در خدمت و خیانت روشنفکران - فصل پنجم: روشنفکر ایرانی کجاست؟}
ليكن اميرخاني امروز «نگران» آن است كه چرا در شمال افغانستان، ترکیه براي كودكان ازبك و تركمن، مدارسِ پایهی ترکزبان تاسیس کرده است. (+)
عبارت دقيقتري كه در جملهي فوق بجاي «نگران»، بسيار مناسبتر ميدانم «سانجيلانماق» است. كه معناي تحتاللفظياش دلدرد و دلپيچه است و مفهومش همان حالتي است كه متاسفانه رضاي عزيز دچارش شده است.
بسيجي عاشق كربلاست، و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نامها. نه، كربلا حرم حق است و هيچكس را جز ياران امام حسين راهي به سوي حقيقت نيست.