جمعه 29 آبان1388
دوستت دارم ایران
ایران کجاست و ایرانی کیست؟
این سؤال شاید در نظر نخست بدیهی به نظر بیاید و پاسخهایی اینچنین از سر تسامح به دنبال داشته باشد: «ایران با 1648195 کیلومتر مربع مساحت، در نیمه جنوبی منطقه معتدله شمالی در جنوب غربی آسیا قرار دارد. دریای مازندران در شمال ایران قرار دارد و خلیج فارس و دریای عمان در جنوب. شرقیترین نقطه آن کوهک در مرز پاکستان و غربیترین نقطهاش بازرگان در مرز ترکیه است.» ولابد ایرانیان مردمان این سرزمیناند.
اما به راستی در جملهای اینچنین، مراد از ایران و ایرانی چیست: «فکر تمدن اسلامي «ايراني»، خيال آن «هندي»، زبان آن «عربي» و بازوي آن «ترکي» بود.»
و نسبت آن با این سخن حضرت روحالله چیست که در اعلامیهشان به مناسبت رفراندوم جمهوری اسلامی فرمودند: «مبارک باد شما را چنین حکومتی که در آن اختلاف نژاد و سیاه و سفید و ترک و فارس و کرد و بلوچ مطرح نیست. همه برادر و برابرند، فقط و فقط کرامت در پناه تقوا و برتری به اخلاق فاضله و اعمال صالحه هست.»
براستی ایرانی کیست؟
پنجشنبه 14 آبان1388
باید ولی را یاوری کرد
غلبه گفتمان
قافله سالار انقلاب اسلامی در دودههای که از پیوستن روح خدا به خدا میگذرد، انقلاب اسلامی را به معنای واقعی کلمه راهبری کردهاست. به جرأت میتوان گفت پایدارترین گفتمانها در این دو دهه را شخص ایشان پایهگذاری کرده و به بار و بر رسانده است.
شبیخون فرهنگی، عدالت اجتماعی، یاد شهدا، نهضت نرمافزاری، تولید علم و به طور اخص تأکید بر علوم انسانی مبتنی بر مبنای اسلامی از جمله این گفتمان سازیهاست. هم او که در روزگار غربت شهدا و اتهام خشونتطلبی به تفکر بسیجی، چفیه را نیز – که نماد خشونت مینامیدندش – بطور دائمی به اجزاء لباسش افزود و در زمانی که متولیان فرهنگی درپی برگزاری جشن نوروز در تخت جمشید بودند برای تحویل سال، عازم شلمچه شد و «ز پارههای دل من شلمچه رنگین است» سرود.
امروز غلبه گفتمان چنان مشهود است که حتی تمام صفحه اول ویژهنامه روزنامه اعتماد هم به عکس شهیدان باکری وهمت اختصاص مییابد. هرچند ممکن است بگویید اینان به دنبال مطامع خود و به قصد سوءاستفاده از آن شهدای گرانقدر چنین میکنند. لیکن این خود نشانهای است از زنده بودن یاد شهدا در دلهای مردمی که اینان قصد تأثیرگذاری بر افکارشان دارند.
به عمل کار برآید
اگر حضرت امام امت درهنگام بازگشایی دانشگاهها فرمودند: «دانشگاه را بازکنند، لکن علوم انسانیاش را به تدریج از دانشمندانی که در حوزههای ایران هست و خصوصاً در حوزه علمیه قم استمداد کنند.» و رهبر عزیزمان نیز در روزهای اخیر فرمودند: « دربارهى علوم انسانى گلايهاى از مجموعههاى دانشگاهى كردم - بارها، اين اواخر هم همين جور - ما علوم انسانىمان بر مبادى و مبانى متعارض با مبانى قرآنى و اسلامى بنا شده است. علوم انسانى غرب مبتنى بر جهانبينى ديگرى است؛ مبتنى بر فهم ديگرى از عالم آفرينش است و غالباً مبتنى بر نگاه مادى است. خوب، اين نگاه، نگاه غلطى است؛ اين مبنا، مبناى غلطى است. اين علوم انسانى را ما به صورت ترجمهاى، بدون اينكه هيچگونه فكر تحقيقىِ اسلامى را اجازه بدهيم در آن راه پيدا كند، مياوريم تو دانشگاههاى خودمان و در بخشهاى مختلف اينها را تعليم ميدهيم؛ در حالى كه ريشه و پايه و اساس علوم انسانى را در قرآن بايد پيدا كرد. يكى از بخشهاى مهم پژوهش قرآنى اين است. بايد در زمينههاى گوناگون به نكات و دقائق قرآن توجه كرد و مبانى علوم انسانى را در قرآن كريم جستجو كرد و پيدا كرد. اين يك كار بسيار اساسى و مهمى است. اگر اين شد، آنوقت متفكرين و پژوهندگان و صاحبنظران در علوم مختلف انسانى ميتوانند بر اين پايه و بر اين اساس بناهاى رفيعى را بنا كنند. البته آنوقت ميتوانند از پيشرفتهاى ديگران، غربىها و كسانى كه در علوم انسانى پيشرفت داشتند، استفاده هم بكنند، لكن مبنا بايد مبناى قرآنى باشد.» وظیفه داعیهداران ولایتمداری، تنها برگزاری همایش و سمینار و شرکت در گفتوگوهای رادیو تلویزیونی و مصاحبه با مطبوعات و برگزاری سخنرانی و تکرار فرمایش ایشان آن هم بطور مقطعی نیست.
به عنوان مثال اگر ایشان گفتمان «تولید علم» را در جامعه مطرح میفرمایند، بهترین را ه تبعیت از فرمایش ایشان، همان «عمل» تولید علم است نه «سخن گفتن» درباره آن. پرواضح است که برای حرکت قطار علمی، ریلگذاریهایی لازم است که آن هم به عمل برآید نه به سخندانی. مسؤولین و متولیان علمی و فرهنگی کشورمان از یک سو وظیفه شناسایی مسیر ریلگذاریها را برعهده دارند – که همان ارائه متدلوژیهای علمی و تحقیقی و برنامهریزی برای ساختارهای آموزشی و پژوهشی است. و از سوی دیگر وظیفه نصب ریلها و مدیریت ترافیک و برنامهریزی حرکت قطارهای علمی است - که پیادهسازی این ساختارها و نظارت مستمر و اصلاح مداوم کاستیهای آنهاست. بماند که در بسیاری از موارد به مصداق آیه کریمه « اذهب انت و ربّک فقاتلا انّا هاهنا قاعدون »، نشتهاند (ایم) و .... (نمونه اخیرش:سال اصلاح الگوی مصرف)
و تازه میفهمم که چرا امام دانشگاه را کارخانه آدمسازی میخواست. آدم اگر نشدهباشیم، سراغ قرآن هم که میرویم « وقتى دچار حسديم، وقتى دچار بدخواهى هستيم، وقتى دچار حرصيم، وقتى دچار دنياطلبى هستيم، وقتى شهوات بر ما غلبه دارد، وقتى قدرتطلبىها بر ما غلبه دارد، وقتى حقكشى و نديدن حق، كتمان حق بر روح ما، بر دل ما غلبه دارد، از قرآن استفاده نمیكنيم. ضد آنچه كه بايد قرآن به ما بدهد، از قرآن ضد آن را دريافت میكنيم. بايد به خدا پناه برد. مىبينيد گاهى بعضى آيهى قرآن را ميخوانند براى كوبيدن اسلام!»
تاریخ
یکی از دلایل «اهمالکاری» را «کمالگرایی وسواسگونه» دانستهاند. برای ورود به عرصههای تجربهنشده چارهای جز پذیرش اشتباهات و پل ساختن از آنها نیست. و این شجاعت میخواهد و گذشتن از سر عافیتطلبی و چیزی بیشتر از پذیرش مقبولات و مشهورات. و البته توکل.
یکی از عرصههایی که در این دیار سخت مهجور مانده است، علم تاریخ است. لابد میپرسید چه ربطی به بحث دارد. آری تا موقعی که وقتی رهبر میگوید «علوم انسانی» طوطیوار تکرار کنیم: علوم انسانی، باید هم دنبال ربط «علم تاریخ» به بحث حاضربود. و تا زمانی که در مدارسمان فوقش اندیشهها را می آموزند نه اندیشیدن را باید تاریخ را جزو دروس حفظی تلقی کنیم و عدل از سه هزار سال پیش شروع کنیم به ازبر کردن که طوایفی چادرنشین و دامپرور وارد این سرزمین شدند و ردیف کنیم هگمتانه و هخامنشیان و سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان را مثلاً به اسم تاریخ پیش از اسلاممان. به قول امیرخانی «تا تاریخنویس بومی نداشته باشیم، خیال میکنی کرامالکاتبین از آسمان برایمان تاریخ مینویسند؟» جای تعجب دارد اگر برایمان تاریخی نوشته باشند 2500 ساله که سرآغازش با کورش کبیر باشد که بابل را فتح میکند و قوم یهود را از اسارت میرهاند و یهود او را «مسیحا»ی خود میداند؟
در این میان یک جوانمرد هم که پیدا شده و با تحصیلات مهندسی کامپیوتر، «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران» درست کرده، مشغول کشمکش با مدیریت دانشگاه آزاد اسلامی است!
پنجشنبه 7 آبان1388
باران هشت - میلاد هشتمین نور امامت در هشت هشت هشتاد و هشت مبارک
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
بر زمینی که نشان کف پای تو بود
سالها سجده صاحب نظران خواهد بود
جمعه 1 آبان1388
در جست و جوي حقيقت
شهيد آويني همه کساني را که در جستوجوي حقيقتند، مخاطب اين سخن نيچه مييابد که خطاب به فيلسوفان ميگويد: «خانههايتان را در دامنههاي کوه آتشفشان بناکنيد».
لذا از نخستين گامهاي جستوجوي حقيقت گذشتن از عافيتطلبي و غفلتي است که در روزگار ما شيوعي عالمگير يافتهاست. آنفلوآنزاي حاد غفلتي که تنها مؤمنان به شريعت تکنولوژي را مبتلا نساختهاست. پذيرش مشهورات و مقبولات و وانهادن فطرت حقيقتجو دلايل فراواني دارد که پيروي از اهوا تنها يکي از آنهاست.
اما آنچه در مواجهه با پديدهها آدمي را از جستوجوي حقيقت باز ميدارد چه بسا ترس از فروريختن عمارتي است که از پندارهاي فرد بناشدهاست. عمارتي که اگر در دامنه آتشفشان حقيقت بنا نشدهباشد فرد را ناگزير خواهد کرد تا هرآنچه را که موافق پندارهاي خود مييابد با اندک تحقيقي يا حتي بدون تحقيق و به صرف «مطلوب» بودنشان بپذيرد، اما آنچه را که مخالف شالودههاي فکرياش مييابد يا ناديده بينگارد يا بدون مته به خشخاش گذاشتن با سبکترين دلايل ردکند. يا اگر هنوز آنلفوآنزايش حاد نشده و حس حقيقتجويياش گهگاه درد ميگيرد، اين حس را تنها متوجه اخبار و سؤالات ناشي از موضوعات ناسازگار با عمارت فکرياش نمايد و با ريزبيني و نکتهسنجي در پي کشف تناقضات آنها برآيد.
مثالها و مصداقهاي چنين روش مواجههاي اين روزها کم نيست. چندي پيش يکي از دوستان در وبلاگش به يکي از همين مشهورات اشاره کرد و پرسيد: «جرج جرداق چند بار نهجالبلاغه را خواندهاست؟» و به نقل از استادي که به تازگي از سفر لبنان بازگشته، پاسخ داد که تنها دوبار، هرچند با دقت بسيار.
درحالي که حتي مرحوم دشتي در مقدمه ترجمه نهجالبلاغهاش قول مشهور دويست بار خوانده شدن نهجالبلاغه توسط جرج جرداق را آوردهاست. پذيرش اين مطلب توسط آن مرحوم – که ترجمهاي عالمانه و محققانه از نهجالبلاغه از خود به يادگار نهاده – آيا دليلي جز مطلوبيت آن دارد؟ آيا اگر اين مطلوبيت و آن ضربهاي که به قول خود آن مرحوم به تعصب و غرور اعتقادي کسي که خود را از شيعيان علي (عليهالسلام) ميشمارد نبود، ايشان به صرف مشهور بودن اين قول آن را به اين سادگي ميپذيرفتند؟ يا با روشهاي علمي و محققانه و بررسي موشکافانه راويان حديث و ضابط بودن و ثقه بودنشان و علم رجال و درايه و ... درصدد بررسي موضوع برميآمدند.
اين مثال را نه براي تعريضي برآن بزرگوار که به مثابه يک سوزن به خود، يک جوالدوز به ديگران عرض کردم والا مثالهايي از اين دست فراوان است ونمونه بارز آن همين ادعاي اخير طرفداران کانديداي اخلاقمدار و مخالف دروغگويي و يار ديرين امام و ... است مبني بر «خس و خاشاک» ناميده شدن تمام سيزده ميليون رأيدهنده به آن کانديدا توسط کانديداي پيروز. که نه تنها توسط طرفداران جوان و پرشور يا هنرمند و پراحساس پذيرفته ميشود که حتي در نامه صاحب کتاب سترگ و محققانه «زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران » به يک مسؤول فرهنگي نيز مورد تأکيد قرار ميگيرد. آيا چيزي جز مطلوبيت است که چنين محققاني را واميدارد بدون مته به خشخاش گذاشتن آنرا باور کنند؟ آن هم در عصر انفجار اطلاعات که يک جستوجوي ساده اينترنتي کافياست تا متن و حتي تصوير و صداي سخنراني مزبور را بيابيد.
جمعه 1 آبان1388
چرا مي نويسم؟
اگر مقاله «بشر در انتظار فردايي ديگر» را خواندهايد ممکن است قسمت 1 برايتان خستهکننده باشد.
اگر کتاب «دنياي متهور نو» را خوانده باشيد از قسمت 2 هم ميتوانيد صرفنظر کنيد.
اگر کتاب «بيوتن» را هم نخواندهايد، از قسمت سوم هم لذتي نخواهيد برد.
درهرصورت شايد بهتر باشد به وبگرديتان ادامه دهيد.
1
شهيد آويني در مقاله «بشر در انتظار فردايي ديگر» از «جرج اورول» شروع ميکند، نويسنده کتاب 1984. و اين که او بيرودربايستي در پي «تبديلسازي نوشتهي سياسي به هنر» بوده. سپس سؤالي را مطرح ميکند: «آيا اين خصيصه را که در آثار اورول وجود دارد يکسره به آنجا باز گردانيم که او سالهايي روي اين سياره زيسته است که جنگهاي اول و دوم جهاني، انقلاب اکتبر و اقتدار نازيسم واقع شده، تاريخ پوست ترکانده و بشر، هستي تازه خويش را در هدم و عدم حيات پيشين خود مي جسته است؟» و آنگاه از ديگراني نام ميبرد که در همان جهان زيستهاند اما تأثراتي که از آن گرفتهاند يکسان نبودهاست. به طورمشخص به کامو اشاره ميکند و جالب اين که اين هردو درست چهل و هفت سال در آن دوران زيستهاند. و البته اشاره به کوتاهي عمر آن دو بهانهاي ميشود تا با آوردن نامي از «آنتوان دوسنت اگزوپري» حکمتي از سرچشمههاي قلبش جاري گردد: « در سالهايي که زمين گرفتار بلايايي بزرگ است، عمرها کوتاه مي شود – آنتوان دو سنت اگزوپري نيز در چهل و چهار سالگي طعمه خلبانان آلماني شده است – و يا هنرمندان آن همه عميق ميزيند که زودازود پيمانه سهمشان از حيات پر ميشود و ميروند؟» خود آن جوانمرد نيز که گفت: «متولد شهريور 1326 هستم و بچه شاه عبدالعظيم» آنهمه عميق زيست که در فروردين 1372 زودازود پيمانهاش پرشد.
اما از ميان نامهاي نويسندگان مختلف و نوشتههايشان، پس از اورول و 1984 اش بر روي «دنياي متهور نو» ي «آلدوکس هاکسلي» درنگ ميکند؛ شايد چون معتقد است: «دنياي متهور نو در واقع صورت انتزاعي همين جامعهاي است که اکنون در مغربزمين تحقق يافتهاست.» و «دنياي متهور نو به جهان امروز نزديکتر است، اگر چه « 1984» نيز از دنياي امروز چندان دور نيست.»
2
داستان دنياي متهور نو با ديدار عدهاي از دانشجويان از مرکز بارورسازي و پرورش نطفه لندن آغاز ميشود، در سال 600 فورد. زندهزايي برافتاده و انسانها در پنج طبقه اجتماعي آلفا،بتا،گاما، دلتا و اپسيلون توليد انبوه ميشوند و از لوله آزمايش متولد که نه، تخليه ميشوند. اما در همان دنياي متمدن نيز اردوگاههايي وجود دارد که مثلاً در يکي از آنها حدود شصتهزار سرخپوست و دورگه به صورت محصور و معتزل از دنياي مدرن زندگي ميکنند و هنوز عادتهاي «نفرتانگيز»ي از قبيل ازدواج، مسيحيت و توتميسم، زبانهاي مردهاي همچون زوني و اسپانيوليو ...يوزپلنگ و جوجهتيغي و بيماريهاي عفوني و کشيش و ... در آنجا وجود دارد.
مدينه فاضله دنياي متهور نو، سيستمي است که اجزاء آن در ارتباط با هم معنا مييابند. مثلاً اخلاقيات متناسب با خود را دارد، کلماتي مانند مادر و والدين جزو کلمات رکيک به حساب ميآيند. خيال خوانندگان فهيمي را که تا اينجاي کار سؤالاتي اساسي در مورد روابط جنسي در آن مدينه فاضله در ذهنشان متبادر شده – و سرو گوششان حسابي درحال جنبيدن است – راحت کنم که غير از مسأله توليد مثل و البته ازدواج که گفته شد، بقيه قضايا همچنان به قوت خود باقياست. اساساً وقتي خانوادهاي درکار نيست – که لتسکنوا اليها –، توليد مثل هم توسط دستگاههاي جوجهکشي پيشرفته انجام ميشود، وجود دو جنس نر و ماده فقط يک دليل منطقي پيدا ميکند.
چيزي به اسم آلودگي محيط زيست و ترافيک و هرچي که از معايب تکنولوژي سراغ داريد هم با پيشرفتهايي که صورت گرفته، در آنجا وجود ندارد. البته مرگ هست، اما از پيري خبري نيست؛ و مثلاً حاج خانمهاشان در سنين بين 59 تا 70 درحالي که قيافه دختربچهها را دارند در مردنگاهها چشم از جهان فرو ميبندند يا به رحمت فوردي ميرسند يا يک چيزي مثل همين. براي خودشان خدا هم دارند، هرچند هماني نيست که آدم و نوح و خليل و عيسي و موسي و حضرت ختميمرتبت (صلوات الله عليهم اجمعين) را به رسالت مبعوث نمود. حضرت فورد يا حضرت فرويد نامي است. احاديث بانمکي هم دارند، مثلاً: نظافت از فورديت است.
در ادامه داستان برنارد مارکس که يک موجود آلفاي مثبت کوتاهقد است و گفته ميشود «وقتي هنوز توي بطري بوده يک نفر اشتباهي کرده اونو با گاما عوضي گرفته و توي خونوارهاش الکل ريخته. از اين خاطر رشدش همينقدر متوقف شده» و حالا در ارزشها و اعتبارات دنياي متهور نو ترديد کرده، به همراه لنينا خانم کراون – هنوز چهار ماه نشده با هنري نامي هستند و رفيقشان فاني خانم در عجب است که چرا در اين مدت با کس ديگري هم نبوده – تصميم ميگيرند در ژوئيه يک هفته همراه هم باشند و به بازديد يکي از وحشيکدهها بروند. فاصله بين لندن تا نيوارلئان و سپس تگزاس و درنهايت سانتافه را با چهل ثانيه تأخير به علت گردباد در شش ساعت و نيم با موشک بلوپاسيفيک طي ميکنند. در اردوگاه مالپائيس پيرزن فرتوتي به اسم ليندا و پسرش جان را مييابند و کاشف به عمل ميآيد که ليندا متعلق به دنياي متمدن است و سالها پيش به همراه دوست پسرش بت مالپائيس آمده و در آنجا در حادثهاي بيهوش شده و توسط بوميها نجات پيدا ميکند، اما نوميدانه پي ميبرد به دليل بيهوشي نتوانسته تمرينهاي مالتوسي را انجام دهد و باردار است و از ننگ چنين فاجعهاي روي برگشتن به دنياي متمدن را ندارد. برنارد و لنينا آنها را به دنياي متمدن ميآورند. ليندا در مردنگاه پارکلين به رحمت فوردي ميپيوندد و جان که او را وحشي خطاب ميکنند با دنياي متمدن مواجه ميشود؛ و بلا تشبيه و با عرض معذرت از رضا اميرخاني عزيز، انگار ارميا وارد جي اف کي شدهاست. «خشي» هم هست و اسمش «مصطفي موند» است. و متعجب ميشوي که در کل اين کتاب که اثري از اسلام نيست، نه در دنياي متهور نو اش و نه حتي در وحشيکدههايش، يکي از ده نفر کنترلکننده اصلي اين دنيا مصطفي نام دارد، با اطلاعات کامل از عهدين قديم و جديد و ادبيات، مخصوصاً شکسپير. و البته اينجا هم از قرآن خبري نيست. اساساً کتابهاي دنياي قديم در دسترس انسانهاي متمدن نيست و آنها که در سرابي از آزادي مطلق و در يوتوپياي فراغت و لذت ميزيند و اعتبارات دنياي متهور نو را از کودکي که نه، حتي از دوران جنيني و زماني که هنوز گوشي هم نداشتهاند در گوششان خواندهاند، نه سؤالي در اين زمينه برايشان پيش ميآيد و نه نيازي به دانستن درمورد دنياي پيش از سال صفر فورد احساس ميکنند.
3
ميخواهم بگويم، اگر شهيد آويني بيش از شانزده سال پيش ميگويد: «دهکده جهاني واقعيت پيداکردهاست، چه بخواهيم و چه نخواهيم، و ماهوارهها مرزهاي جغرافيايي را انکار کردهاند. اين همان دهکدهاي است که گرگوار سامسا در آن چشم باز کردهاست. اين همان دهکدهاي است که مردمانش صورت مسخ شده «کرگدن»هاي اوژن يونسکو را پذيرفتهاند. همان دهکدهاي که مردمانش «در انتظار گودو» هستند. اين همان دهکدهاي است که در آن مردمان را به يک صورت واحد قالب ميزنند و هيچ کس نميتواند از قبول مقتضيات تمدن تکنولوژيک سرباززند. اين همان دهکدهاي است که بر سر ساکنانش آنتنهايي روييده است که يکصد و پنجاه کانال ماهوارهها را مستقيماً دريافت ميکنند. اين همان دهکدهاي است که در آن روبوتها عاشق يکديگر ميشوند. اين همان دهکدهاي است که در آن «ترميناتور دو» به سي سال قبل باز ميگردد و خودش را از بين ميبرد. اين همان دهکدهاي است که در آن «بت من» و «ژوکر» با هم مبارزه ميکنند. اين همان دهکدهاي است که در تلويزيونهايش دختران شش ساله را آموزش جنسي ميدهند، همان دهکدهاي که در آن گوسفندهايي با سر انسان و انسانهايي با سر خوک به دنيا ميآيند. اين همان دهکدهاي است که در آن تابلوي «مسيح از وراي ادرار» ماهها توجهات همه رسانههاي گروهي را به خود جلب ميکند. اين همان دهکدهاي است که در آن دويست و چهل و شش نوع تجاوز جنسي رواج دارد... اما عجيب اينجاست که باز هم اين همان دهکدهاي است که در زير آسمانش بسيجيان رمل هاي فکه زيستهاند، همان دهکده جهاني که در نيمهشبهايش ماه، هم بر کازينوهاي «لاس وِگاس» تابيده است و هم بر حسينيه «دوکوهه» و گورهايي که در آن بسيجيان از خوف خدا و عشق او مي گريسته اند. دنياي عجيبي است، نه؟»
اين دنياي عجيب همان دنياي متهور نو است که واقعيت پيدا کردهاست و اگر بيوتن اميرخاني اين همه به آن شباهت ميبرد – شباهت ارميا با جان يا لااقل موقعيتش، آرميتا با لنينا، خشي با مصطفي موند، احساسکدهها با ديسکو ريسکو، تنيس روي پله برقي و گلف با مانع با بازيچههاي لاسوگاس و کليدهايي مثل ژنتيک و موسيقي و هيپنوپديا و ... – از سر اتفاق نيست. اين همه دنياي متهور نو است که در آن مرزهاي جغرافيايي انکار شده و داستان بسيجي کربلاي پنجش در لاسوگاس ميگذرد. اما اين همان دنياي متهور نو است که در آن تلويزيون حتي به مالپائيس هم راهيافته و مردمانش شبها سريال «مسافران» ميبينند، مسافراني از کنفدراسون راه شيري که از لوله آزمايش تخليه شدهاند و بجاي مرگ، تبخير ميشوند و زن و شوهرشان براي همين مأموريت کره زمين زن و شوهرند و ... و از آنها ميآموزيم که صداقت خوب است و دروغگويي بد، قدرت ذاتاً بد است و انسانها وقتي به قدرت ميرسند از آن سوء استفاده ميکنند و بسيار چيزهاي ديگر از مضرات آلودگي هوا بگير تا سيگار و اکس ترکاندن و صفاسيتي.
اين همان دنياي متهور نو است، اما اسلام ناب را هرچند بتوان در قصهها ناديده گرفت، در دنياي واقعي، واقعيتي زندهتر از آن نيست. همچنان که دنياي متهور نو کنوني نيز نتوانسته ناديده بگيردش و هوشمندانه با سلاح اسلام آمريکايي به جنگ آن آمده و جان دنياي متهور نو که ملغمهايست از توتمپرستي و مسيحيت در بيوتن اميرخاني حداکثر همان جاني سياهپوست است که به خودش زخم ميزند (پييرس ميکند) يا شايد سوزي با آن حلقآويز آخرکارش. جان هاکسلي هرکه باشد و هرچه شباهت به ارمياي اميرخاني ببرد، ارميا نيست، چرا که زنده حقيقي شهيد است هرچند از «عند رب» بودنش ما انسانهاي اسير نان و آب در کنار «يرزقون» غافل ميشويم. شهيدي که در پايان بيوتن پيامک هم به همراه آرميتا ميفرستد، پيامکي که با «منتظرم» پايان مييابد. و چرا منتظر نبود که «دولت پايدار حق فرا ميرسد.»